على اكبر دهخدا
687
امثال و حكم ( فارسى )
حاشا لمن يسمع . نظير : دور از جناب . دور از حضار . خطاب قرينهء استثناست . حاشيهنشين دلش گشاد است . رجوع به : اى برادر ما بگرداب . . . ، شود . حاضر بجنگ باش اگر صلحت آرزوست . ارفع الدوله . رجوع به : الروم اذا لم . . . ، شود . حاكمان در زمان معزولى * همه شبلى و بايزيد شوند . رجوع به : الان قد ندمت . . . ، شود . حاكم بسخن روستائى گيرد اما رها نكند . جامع التمثيل . نظير : بسخن ابله گيرند اما رها نكنند . رجوع به : بگفت غماز . . . ، شود . حاكم خود باش و بدانش بسنج * هرچه كنى راست بمعيار خويش ( . . . بنگر و با كس مكن آن ناسزا * آنچه نداريش سزاوار خويش . ) ناصر خسرو . حاكم درخورد شهريان بايد * ( . . . نيكو نبود فرشته در گلخن . ) ناصر خسرو . نظير : شاه سايه است و خلق چون پايه * پايهء كج كج افتدش سايه . سنائى . حالا چند كلمه از مادر عروس بشنو . نظير : حالا ديگر اين دولرا بگير . حالا ديگر اين دولرا بگير . رجوع به : مثل قبل شود . حالا ديگر خاله گردن دراز آمده است . خاله گردن دراز لقب اشتر است . و مراد مثل اينكه ديگر از قبول شفاعت و ميانگى چون منى ناگزير باشى . و مثل حكايتى طويل و مشهور دارد كه بسط آن از وسع اين كتاب خارج است . حالا كه تالان تالان است صد تومان هم زير پالان است . جمعى دزدان بخانهء يكى از اهل كاشان ريخته اموال او را بتاراج و يغما ميبردند . مرد چون ديد همهء كالا و خواسته او بغارت رفته صد تومان نقدينهء خود را نيز كه زير پالان نهفته داشت بدزدان نموده و گفت . . . رجوع به : آب كه از سر گذشت . . . ، شود . حالا كه دست مردك را ببريدند ده او نميخوام ده او نميخوام . مردى روستائى نخستين بار به شبيه رفت . سكينه بنت الحسين عليها سلام چند نوبت از تشنگى خدمت عمو شكايت برد ، عباس بشريعه رفت و با دو دست بريده به خيام حرم بازگشت . سكينه فرياد برآورد كه : عباس عمو جانم من آب نميخواهم . روستائى درينوقت بىتاب از جا برخاست و به طرف سكينه شبيه شتافته مشتى بر سر او كوفت و گفت : فلان و فلان . تا حالا ده او ميخوام ده او ميخوام . . . حالا كه ماست نشد شير بده . مقصودى معين ندارد . حالا كه هر دو تا خوب ساختهاند كه من يكى را از ميان بردارند . ( گفتند نگفتيم مخور عسل و خربزه باهم نميسازد ؟ - گفت . . . ) نقل از صور اسرافيل . حالا من ميو . گربهاى سخت گرسنه در كنار سفرهاى بناى مومو گذاشت ، صاحب سفره